| |
| سه شنبه 22 مرداد ماه سال 1387 |
| به آهستگی / میلان کوندرا |
برای خواندن روی ادامه مطلب کلیک کنید ادامه مطلب ... |
|
| |
| سه شنبه 22 مرداد ماه سال 1387 |
| چاه بابل / رضا قاسمی- پاره ی پنجم و ششم |
پارهی پنجم کوکی سن ژاک 1 ایلچی میگفت: «نگاه کن!» بعد ظرف آب را میپاشید به هوا. میرزاهادی که خودش را پیچیده بود لای پتو، نگاه میکرد به ذرات آب که تا برسد به زمین برف شده بود. همینطور که دندانهاش از سرما بهم میخورد، گفت: «خواهر و مادر هر چه تزار است...» بعد چشمش افتاد به پرهیبِ گرافینه که از کالسکه پیاده شده بود و، پوشیده در کلاه و پالتوی سیاه، به سمت آنها میآمد. ادامه مطلب ... |
|
| |
| سه شنبه 22 مرداد ماه سال 1387 |
| چاه بابل/ رضا قاسمی- پاره ی چهارم |
پارهی چهارم یکشنبه ها، ازنو شروعکردنی ابدی 1 آرنولد شلوار چرمی سیاه، کفشهای عنابیِ نوک تیز و پیراهنِ مشکی خوشدوختی پوشیده بود که به او ظاهری نامعمول اما متناسب با یک نوزاندهی جاز میداد. برخاست، عینکِ تیرهی عنابی رنگش را به چشم زد و با حرکاتی استادانه که ترکیبی بود از پانتومیم و «برک دانس» شروع کرد به راه رفتن. ادامه مطلب ... |
|
| |
| سه شنبه 22 مرداد ماه سال 1387 |
|
پارهی سوم پیراهنی از حماقت و دشنام
1 اسطورهها، اگر نه به شکل آغازین، دست کم با جامهی بدل هماره به حیات خود ادامه میدهند. میگویند کشتار یهودیان توسط نازیها شکل دیگری از اسطورهی کهن «قربانی»ست که تا به امروز به حیات خود ادامه داده است. ادامه مطلب ... |
|
| |
| سه شنبه 22 مرداد ماه سال 1387 |
|
پارهی دوم امن ترین جای دنیا 1 در ادبیات سامی دو فرشته هست به نام«هاروت» و«ماروت» که در سحر، حیله گری عصیان و غرور مشهوراند. و شگفت آنکه همین دو نام در ادبیات اوستایی به شکل دو واژهی «هئورتات» (کمال و رسائی) و«امُرتات» (بی مرگی) آمده است. ادامه مطلب ... |
|
| |
| سه شنبه 22 مرداد ماه سال 1387 |
| چاه بابل/ رضا قاسمی- پاره ی صفر و اول |
پارهی صفر تاریکی
« چرا اینهمه فرق میکند تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکی تهِ گور فرق میکند با تاریکی اتاق؟ ... فرق میکند با تاریکی تهِ چاه؟ ... فرق میکند با تاریکی زهدان؟... وقتی دایی، با آن دو حفرهی خالی چشمها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط طوری برگشت که انگار میبیند. طوری برگشت که من ترسیدم. تو بگو، " نایی". چرا تاریکی ازل فرق میکند با تاریکی ابد؟ چرا تاریکی پشت چشمهام سوزن سوزن میشود، نایی؟ تو که از ستارهی دیگری آمدهای... تو بگو...» ادامه مطلب ... |
|
| |
| سه شنبه 22 مرداد ماه سال 1387 |
| افسانه ی ببر/ داریو فو |
داریو فو
افسانه ببر برگردان: صدرالدین زاهد قسمت اول نمایش گفتاری است سراسر امیدوارکننده و مثبت، آنهم در زما نه ای که انحطاط و بدبینی خوراک هر روزه ی ما است. گفتا ر نمایش پر از ایماء و اشاره است. « افسانه ببر» یا بطور دقیق« افسانه ماده ببر». اولین باری که این نمایش را ارائه نمودم، کاری بود تجربی. اجرای اون شب رو خوب بخاطر دارم؛ همراهی و مشارکت تماشاگران برایم تعین کننده بود. تماشاچیان با دقت و درستی کارم را دنبال می کردند، و من لحظاتی را که نمایش افت داشت یا به بیراهه می رفت ویا قسمت هائی را که باید کوتاه و اصلاح می شد دریافتم. ادامه مطلب ... |
|
| |
| جمعه 2 شهریور ماه سال 1386 |
|

گیرنده شناخته نشد- کرسمن تایلور
بالاخره به وطنت آلمان بازگشتی. چقدر به تو حسادت میکنم!... اگرچه آلمان را از دوران دانشجوییام، دیگر ندیدهام اما هنوز هم خیابان اونتر دن لیندن مرا به سوی خود میکشاند، و سعهی صدر، آزادی تفکر، بحثها، موسیقی و رفاقت سرشار از خوشی را که در آن کشور شناختم، به یادم میآورد. حالا هم که روحیهی اربابی، تکبر پروسی و نظامیگری از بین رفته است. این آلمان دموکراتیکی است که بازمییابیاش...
ادامه ی مطلب |
|
| |
| سه شنبه 26 تیر ماه سال 1386 |
|
بچه که مرد جلال کثافت- گواش
و...وقتی دیدم افتاده رو زمین داره جون میده انگاری د...دنیا روسرم خراب شد. به خدا اگه دست من بود ه...همه چی رو ول میکردم بر میگشتم تهرون. قیافهش هنو پیش چشممه. شبا خواب ندارم به قرآن. آفتاب یه متریمون بود انگاری. پاک قاطی کرده بودن همه. چ...چ...چشماش وا مونده بود. عین چشمای ستاره وا مونده بود چشماش...
ادامهی مطلب |
|
| |
| دوشنبه 25 تیر ماه سال 1386 |
|
باید- مجید ذاکری
بیار توی تاکسی که نشست، منیر به همه صبحبهخیر میگفت. به کارگران زحمتکش شهرداری، بچه دبستانیها، کارمندان دولت، مغازهدارها، همه و همه الاّ او...چشمهایش را روی هم گذاشت و با صدای او قیافهاش را بهخاطر آورد؛ با مقنعه و چادر مشکی که برای عبور از در سازمان میپوشید...
ادامهی مطلب |
|
| |
| دوشنبه 25 تیر ماه سال 1386 |
|
زنی که ساعت شش میآمد- گابریل گارسیا مارکز
در متحرک باز شد. در آن ساعت کسى توى رستوران خوزه نبود. ساعت تازه شش ضربه نواخته بود و مىدانست که مشترىهاى همیشگى تا یس از ساعت شش و نیم پیداىشان نمىشود. زن، به خلاف مشترىهاى هرروزه و منظم، هنوز آخرین ضربهى ساعت شش نواخته نشده وارد شد و، مثل هرروز در آن ساعت، بى آنکه لب از لب بردارد روى چارپایه نشست...
ادامهی مطلب |
|